سخنی از وفا شنیده نشد!.
.
.
.
.
.
.
.
.
نکند گوش خلق کر باشد.!
یک شاخه گل ، یک شعر ، یک لیوان چایی
آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی
از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
حالا شدم یک مرد مالیخولیایی
بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
رنگ روپوش بچه های ابتدایی
یک روز من را می کشی با چشمهایت
دنیا پر است از این رمان های جنایی
ای کاش می شد آخرش مال تو بودم
مثل تمام فیلمهای سینمایی
امسال هم تجدید چشمان تو هستم
می بینمت در امتحانات نهایی
می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است
یک شاخه گل ... یک شعر... یک لیوان چایی .
باران بیاید یا نیاید
تو باشی یا نباشی
خاطرت باشد یا نباشد
من خیس از یاد توام.
...نفسم می گیرد در هوایی که نفسهای تو نیست.
امید هست و افق های بیکران روشن
.
.
.
.
.
.
؟!
کجاست همنفسی تا که شرح غصه دهم!!!!!!!!
که دل چه میکشد از روزگار هجرانش
مرگ هر لحظه در کمین است:توطئه ها در میانم گرفته اند.من با مرگ
زندگی کرده ام با توطئه خو کرده ام اما اکنون و این چنین نمی خواهم
بمیرم هنوز خیلی کار دارم چشمهایی که از زندگی عزیزترند انتظار مرا می کشند.
معلم شهید شریعتی
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید
می ماند اما قلبش سیاه می شود دوست داشتن کسیکه لایق
دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
دکتر شریعتی
ماهی ها چقدر اشتباه میکنند...قلاب علامت کدامین سئوال است
که بدان پاسخ می دهند!


